آتناآتنا، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 26 روز سن داره

❀ღ آتنا دختر طلایی ما ❀ღ

هیسسسس نی نی لالا کرده

« بنام خدا »  تو این دوره زمونه این بچه ها دیگه از همه چی سر در میارن، همچین فسقلی میشینه پای تب لت و بازی میکنه انگار ده ساله تب لت بازه ..... بهت میگم مامانی دست نزن مگه اسباب بازیه؟ با اخم میگی  : نَخُن ( نکن ) بعد با لبخند میگه: باسی می تونم (بازی میکنم)     داشتی یکی از عروسکاتو میخوابوندی و آروم واسش لالا پیش پیش میگفتی، بلند با ذوق گفتم : آتنا نی نیت خوابید؟ یه نگاه بهم کردی و دستتو گذاشتی رو بینی ت و آروم گفتی : هیسسس نی نی لالا تَدِه چه ضایع شدم من. دیگه یادم موند ازین به بعد داشتی عروسکاتو میخوابوندی آروم حرف بزنم.     کفشای یکی از عروسکاتو پاش میکرد...
18 آذر 1392

اَنگولو گولو

سلا قربون دختر جیگرم برم الهییییی که اینقدر قشنگ حرف میزنی دیروز تو اتاقت داشتیم با هم بازی میکردیم، یکی از اسباب بازیات حلقه های ریز ریز رنگیِ انداختمشون دور دستم و بهت گفتم : آتنا این چیه مامانی؟ آتنا : اَنگولو ، ( چون تعداد حلقه ها زیاد بود بعدش یه کم فکر کردی، گفتی :  اَنگولو گولو ) از خنده نتونستم جلوی خودمو بگیرم ، تا حالا ندیده بودم نی نی ها به النگو بگن انگولو، بابایی میگفت بهش نخند ناراحت میشه بچه، تو که اصلاً حواست به بازی خودت بود به من نگاهم نمیکردی ولی من سعی کردم خودمو کنترل کنم. توام بدون اینکه بدونی من واسه چی میخندم بر میگشتی با تعجب نگام میکردی و دوباره به کار خودت میرسیدی.   عا...
2 آذر 1392

اندر احوالات ما در مشهد

✴ هوالغفار ✴     21/08/1392 ساعت 8:40 نشستیم تو هواپیما، زاگرس ایر، هواپیما بزرگ نیست، یعنی خیلی کوچیکه، صندلی هاش هم قدیمیه، تو اینقدر خسته بودی که شاید 10 دقیقه بعد از پرواز خوابت برد. یکساعت و نیم تو راه بودیم، نی نی که صندلی جلوی ما بود خیلی گریه کرد، طفلکی خودشو و مامان و باباش کلافه شده بودن. غذای هواپیمایه چیزی شبیه اسنکِ سرد بود که اصلاً خوشمزه نبود. وقتی هواپیما فرود اومد آقای مهماندار اومد بالای سرمون و گفت که مشهد خیلی سردِ بچه رو خوب بپوشونین، منم که یه کاپشن خیلی گرم واست دمِ دست گذاشته بودم همونجوری خواب آلو تنت کردم و پیاده شدیم. هوا تاریک شده و خدا رو شکر امیر آقا ( راننده هماهنگ شده) اوم...
2 آذر 1392

یه توپ دارم قل قلی

بنام خداوند جان و خرد   اولین شعری که فک کنمهمه نی نی کوشولوها بلد میشن یاد گرفتی .... مامانی میگه : آتنا میگه : یه توپ دارم دی دیلیه سرخ و سفید و آبّبببیِ میزنم زمین هَبا مِرِه نمیدونی تا کُدا مِرِه من این توپو نَداسَم مشقامو خوب نِبِسَّم بابام بهم عِدی داد یه توپِّ دَسسسسس (نکته : به اینجاش که میرسه شروع میکنی به دست زدن که یعنی دیگه بسّه) آفرین مامانی خیلی خوب بود. علاقه خاصی به انداختن و جمع کردن سفره داری.موقع صرف غذا که میشه و مامانی داره تو آشپزخونه وسایل سفره رو آماده میکنه میای تو آشپزخونه و میگی ( بیدی من ) ، وسایل بی خطر رو میدم تو ببری، اینقدر سریع و با عجله از من میگیری و بدو بدو میری ک...
2 آذر 1392
1